حكيم ابوالقاسم فردوسى

235

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

افراسياب آگهى مىيافت ، سرش را با دشنه از تن جدا مىساخت و بر خاك و ريگ مىافكند . بدين گونه تا آسمان و زمين تيره شد ، بسيارى از تركان گرفتار گشتند . سرانجام شب فرا رسيد و چادر مشك رنگ خود را بپوشيد . تا ديگر كسى به جنگ نيآيد . پس چون روى زمين تيره شد ، شاهان نيز سپاهيان خود را از دشت فرا خواندند . از دامان كوه تا پيش رود ، همه جا پر از سپاهيان با جوشن و زره و كلاهخود بود . پس در هر سو آتش بر افروختند و نگاهبانانى را به هر سو بيرون فرستادند . افراسياب نيز آمادهء جنگ مىشد و چشم دوخته بود تا چشمهء آفتاب برآيد و رخسار كوه را درخشان و زمين را همچون نگين بدخشان سازد . [ ليك نمىدانست كه : ] جهان آفرين را دگر بود راى * به هر كار با راى او نيست پاى پناه گرفتن افراسياب در گنگ بهشت در آن شب تيره كه همچون روى زنگى ، سياه بود ، كسى از سوى گستهم - پسر نوذر - به پيش شاه ايران آمد و گفت : شاه گيتى جاودانه زنده بادا . بدان كه ما پيروز و شاد بازگشتيم . شب هنگام به گاه خواب بود كه ناگهان به آن نامداران افراسياب رسيديم . آن بىخردان هيچ سوارى را به نگاهبانى سپاه خويش نگمارده بودند . پس چون بيدار گشتند ، شمشير و گرز گران بركشيديم و آنگاه كه روز فرا رسيد بجز قراخان و اندكى از مردان ايشان ، كسى نماند . اكنون همهء آن دشت پر از سرين و سرهاى ايشان است و زمين ، بستر آنها و خاك ، چادرشان گشته است . سپيده دم بود كه فرستاده‌اى نيز از سوى رستم بيآمد و مژده داد كه : ما در بيابان از تورانيان آگهى يافتيم ، پس تيز شتافتيم . رستم شب و روز را يكى مىداشت و مىشتافت . هنگام روز بود كه به ايشان رسيديم . چون خورشيد گيتى فروز سر از كوه برآورد . تهمتن